تبلیغات
(جالب،جدید،جورواجور)هـمـه چـیـز از هـمـه نـوع

تصویر ثابت

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام...



تاریخ ارسال : سه شنبه 1390/09/8 طبقه بندی: داستان های کوتاه، مطالب جالب، نظرات

(

آخرین مطالب داغ
نظرسنجی
بیشتر چه مطالبی رو میخونید ؟ و میپسندید؟؟









هـدایای جـــدید تــولـــد

محصولات
مـــوضــوعـــات
پیوندهای روزانه
لـینکســــتان
گزارش آماری سایت
Check PageRank
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
محصولات
بلاگ ریز قالب وبلاگ قالب بلاگفا قالب میهن بلاگ فایل گرافیکی